ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

یعنی واقعا 35 هفته شد؟؟؟!!!

سلام به عشق و روح و زندگیم باور کردنی نیست. فقط قدرت خدا رو بیشتر حس می کنم، اینکه تو وجود من یه کوچولوی خوشگل داره هر روز بزرگ و بزرگتر میشه. امیدوارم لایق این مقام باشم... عزیزم، امروز وارد هفته ی 35 شدی. البته مطابق با سونوی آخری که6 تیرماه داشتم سنت33 هفته و5 روز بود که طبق این سونو الان می شی 34 هفته و 3 روز، خلاصه اینکه تو هفته ی 35 هستی... الان فضای داخل رحم کمی کوچیکه تو نمی توانی در دل مامانی شیرجه بزنی یا غلت بخوری! البته  همچنان به لگد زدن ادامه خواهی داد. کلیه هایت کاملا رشد کردن و کبدت هم می تونه مقداری از ضایعات بدن را فرآوری و دفع کنه. رشد فیزیکیت تقریبا به پایان رسیده و  در چند هفته آ...
11 تير 1390

فرشته کوچولو دعا کن...

سلام فرشته کوچولوی خودم امروز می خوام چهار تا دعای مهم بکنی: 1- واسه همه کنکوریها خصوصا عمه زهرات که توی این مرحله از زندگیشون موفق بشن؛ 2- واسه همه آدمهای تنها، مثل دایی حسنت، که زودتر گمشده ی خودشون و پیدا کنن؛ 3- واسه کسانیکه آرزو دارن زودتر برن سر خونه زندگیه خودشون، مثل خاله منات، اینکه اسباب ازدواجشون فراهم بشه؛ 4- واسه همه دانشجوها، مثل خا له مریمت، دایی هادی ت، عمو مهردادت و عمو مهرانت، که همه امتحاناتشون و با موفقیت پشت سر بذارن...   پسر خوشگلم تو اونجا به خدا نزدیکتر هستی و خدا صداتو زودتر می شنوه... خیلی دوست دارم... متشکرم ...
10 تير 1390

اولین پست از اتاق جدید پسر...

سلام سلام سلام عزیزم اتاقت مبارک پسر خوشگلم شب مبعث، شب سالگرد ازدواج مامان و بابا محسن، شب سالگرد ازدواج مامانی و بابا مهدی، سرویس خواب پسر خوشگلم اومد و بالاخره با همکاریه بابا، مامانی، بابایی، خاله ها و دایی ها ، اتاق گل پسرم چیده شد... وای خیلی خوشگل شد... همه خیلی کمکم کردند که جا داره اینجا از همشون تشکر کنم، خصوصا مامانی و بابایی... دیگه همه منتظر حضورت هستن عزیزم. امیدوارم از اتاقت خوشت بیاد. دیگه دل تو دلم نیست که بیای و روی تختت بخوابی، بیای و با اسباب بازیهات بازی کنی، بیای و لباسهای خوشگلتو تنت کنم... بیای و برات کتاب بخونم، باهات بازی بکنم، حمومت کنم، پوشکت و عوض کنم، بهت شیر بدم، بهت غذا بدم، بغلت کنم و ...
9 تير 1390

بزرگتر شو مامانی...

سلام به هانیسمکم امروز یکمی مامانو ترسوندی، البته تو مقصر نیستیا این ناهماهنگیه دکترها آدم و گیج می کنه. ساعت 4:30 با خاله مریم رفتم جواب آزمایش و گرفتم. خدا رو شکر عفونت ادرارم خوب شده. بعد رفتم مطب دکترم. دکتر عمل داشت و کمی دیرتر اومد. خاله مریم که کلی درس داشت تمامه برنامه هاش بهم خورد. خاله منا خونه ی مادرشوهرش دعوت بود و نتونست همراهیم کنه. از طرفی دوست داشتم خاله مریم صدای ضربان قلب خوشگلتو بشنوه. حدود ساعتهای6 بود که داخل شدیم. معاینات معمول انجام شد. ولی دکتر گفت احساس می کنم شکمت به اندازه ی 34 هفته بزرگ نیست. برام سونو نوشت تا از رشدت مطمئن بشه. فشارم10 روی 5 بود و وزنم هم ازدو هفته پیش1 کیلو اضافه شده بود. خاله مریم هم کل...
6 تير 1390

تو راهی...

سلام قند عسل مامان پسرم یه چند روزی می شد که وقت نکرده بودم بیام و برات پست بذارم، آخه اومدم خونه ی مامانی اینا و دیگه داریم آخرین کارهای مربوط به سیسمونیه پسرمو انجام میدیم. خیلی دلم برای وبلاگت و برای دوستام تنگ شده بود... امروز عزیز دل مامان 33 هفته ش تموم شدو وارد هفته ی 34 شد. خیلی خوشحالم و باورم نمی شه که دارم به دیدار نزدیکتر می شم. توی این هفته لایه های چربی که برای تنظیم دمای بدنت بعد از تولد نیاز داری ، در حال کامل شدن هستن، برای همین بدنت حالت گردتری به خودش می گیره، البته نه به گردی و قلمبه ایه مامانی... سیستم عصبی مرکزی در حال تکمیل شدن هست و ریه هات کاملا رشد کردن. مامان هم امروز رفت آزمایش داد و 2 شنبه وقت...
5 تير 1390

غریزه لانه سازی...

سلام گنجیشکه من مامانت الان مثل یه گنجیشک (البته از نوع گنجیشک مامانی و تپلی ) به فکر ساختن یه اتاق خوشگل و منحصر به فرد برای جوجه شه... گاهی شبها تا دیروقت فکر می کنم و هی وسایل و توی ذهنم از این ور به اون ور جابجا می کنم . یه شب به بابا محسن گفتم دارم اتاق پسر و توی ذهنم می چینم گفت خانوم مراقب باش،سنگینی بلند نکنی،ضرر داره ... آره عزیزم تا حالا اتاق تو پر بوده از وسایل دیگه، الان باید هر کدومشون به جاهای دیگه خونه انتقال پیدا کنن، واسه همین خیلی زیاد نیاز به فکر دارم که هر چیزی بره سر جای خودش باید تغییراتی توی کشوها، دراور، کمد و غیره بدم، از طرفی چون سرویس خوابت الان آماده نشده کمی دچار وس...
29 خرداد 1390

اندکی صبر...

سلام جوجولیه من مامانی امروز یه خبر خوب دارم برات... آره عزیزم... یه هفته دیگه هم گذشت...32 هفته هم تموم شد و شما وارد 33 هفته شدی... فکر کنم خودت هم می دونی داری بزرگ و بزرگتر می شی... دیشب کلی واسه خودت خوشحالی می کردی البته باعث خوشحالیه من و بابایی هم شدی...کاش یه دستگاه سونوگرافی یا یه چیزی شبیه اون داشتم و می تونستم لحظه به لحظه ببینمت، ببینم الان چقدری شدی، وزن و قدت چقدره... ولی باید به اطلاعات کتابها و سایتها و سونوهای تجویز شده بسنده کنم... خب الان باید چروکها و رنگ سرخیه پوستت کمتر شده باشه. استخوانهات در حال سخت شدن هستند ولی هنوز استخوان جمجمه نرم هست و کاملا به هم نچسبیده اند. اگه سروته شده باشی الان به ای...
28 خرداد 1390

فیگوریه من...

سلام پفکم بالاخره عکسهای آتلیه رو گرفتم. خوب فیگور گرفته بودی آفرین، ازت راضیم مامانی... ...
27 خرداد 1390

وای خدایا...

سلام سلام سلام، اول از همه یه سلام ویژه از طرف خودم و ابوالفضلم به تمام باباها خصوصا بابا مهدی و بابا محسن، بابایی روزت مبارک محسنم روزت مبارک دوم از همه یه سلام ویژه به همه ی دوستانم که دلم خیلی براشون تنگ شده بود، عید شما هم مبارک سوم هم یه سلام به گنجیشک کوچولوی خودم، پسرم باز من و تو اخراج شده بودیم خونه ی بابایی اینا و اونجا هم که قبلا گفته بودم سیستمشون با من سازگار نیست ، واسه همین نتونسته بودم یه چند روزی بیام و برات بنویسم... دوشنبه: با اصرارهای مهربانانه ی بابا محسن کمی لباس جمع جور کردم و یه ساک کوچیک بستم و عازم خونه ی بابایی شدم. بابا محسن من و خاله منا رو رسوند مطب،...
26 خرداد 1390

2 هفته بعد...

سلام به دردونه ی مامانی خدا رو شکر می کنم که دو هفته گذشت و باز می خوام صدای قلب نازتو بشنوم. دارم لحظه شماری می کنم ساعت 5 بشه و من زیباترین طنین عالم و بشنوم. امیدوارم که یه روز صدای نفسهات، خنده هات، گریه هات، شیطنتات، جیغ زدنات و از همه قشنگتر مامان و بابا گفتنتو بشنوم، عزیـــــــــــــزم... ...
23 خرداد 1390